تبلیغات
اسرار زمین - مطالب خرداد 1389
اسرار زمین

all tha world is a puzzle

تمدن مایا

چهارشنبه 26 خرداد 1389


مایا (عروس باران):
قرنها پیش از پیداش مسحیت در اروپا، قبایل متمدنی در دره های حاصلخیز و جنگلهای سرسبز آمریکای مرکزی و جنوبی زندگی می کردند که در کشاورزی ، معماری ، علوم ، ریاضی و ستاره شناسی به پیشرفتهای زیادی رسیده بودند . از جمله این قبایل میتوان " مایا ، اینکا ، آزتک و تولتکس " را نام برد .
به نظر بعضی از باستانشناسان مایا تمدنی بوده پیشرفته دارای تقویمی دقیق. مردم مایا دارای خط بودند به مانند مصریان باستان که به هیروگلیف مایا معروف است و از تعدادی اشکال تشکیل شده است که از آن در نوشتن حرفهای خود استفاده می کردند.قبیله " مایا " ، خورشید را به خدایی برگزیده بودند و آن را پرستش می کردند ، به همین جهت خود را " فرزندان خورشید " می نامیدند . آنان خدایان دیگری نیز داشتند، از جمله خدای باران ، خدای جنگل
و ....
در تمدن مایا اعتقادات عامل متحد کننده جامعه بود. اگر چه بازرگانی وسائلی برای مایاها فراهم آورد تا تمدن خود را پایه ریزی کنند ،اما تمام طبقات اجتماع از شاه و طبقات نخبه گرفته تا روستاییان همه اعتقادات مشترکی داشتند.
باورهای پیچیده:درک دیدگاه مایاها درباره هستی، برای ذهن مغرب زمینی دشوار است. مایاها در اساس باور داشتند که دو بُعد یا دو دنیا وجود دارد: دنیایی دیگر که مخصوص خدایان است ، و دنیای انسانها. این دو دنیا در سه حوزه ظاهر می شدند: 1 _ آسمانها یا دنیای بالایی که مسکن خدایان آسمانی بود ، 2 _ زمین یا دنیای میانی که مسکن مایاها بود و 3_ دنیای زیرین که " زیبالبا " نیز خوانده می شد و مسکن خدایان زیرزمینی و روح انسانهای مرده بود. قلمرو آسمانی شامل سیزده طبقه بود ، قلمرو زیرزمینی نُه طبقه داشت ، فرمانروایی هر یک از طبقات بر عهده یکی از خدایان بود ، ولی خدایان دیگری نیز ساکن آن بودند . به عبارت دیگر قلمرو خدایان نیز دارای همان نظام سلسله مراتبی و درجه بندی قلمروی انسانها است .
مایاها در مورد وضعیت زمین در جهان هستی و ارتباط خدایان با این وضعیت نیز دیدگاه پیچیده ای داشتند ،مایکل دی کو در مورد این مسئله توضیح می دهد، مسئله ای که کارشناسان مختلف با داشتن اطلاعاتی اندک درباره آن ، نظرات گوناگونی ارائه کرده اند: " با اطلاعات ناچیز و متناقضی که ما در دست داریم بسیار دشوار است که بتوان فلسفه آنان را درباره نظام هستی بازسازی و بیان کرد ، ولی آنها ظاهرا کره زمین را مسطّح و نه گِرد می دانستند با چهار گوشه که هر گوشه ای یکی از جهات اصلی را نمایان می کرد ، ضمنا هر یک از جهات چهار گانه رنگ ویژه ای هم برای خود داشت : رنگ سرخ برای مشرق ، رنگ سفید برای شمال ، رنگ سیاه برای مغرب ، و رنگ زرد برای جنوب ، و رنگ سبز هم برای مرکز همه آنها . آسمان چند رنگ بود و از چهار سو ، توسط چهار خدا با رنگ های متناسب و شایسته آنان حمایت می شد . از سویی طبق باور مایاها, آسمان را در بالا چهار درخت با رنگ و جنس مختلف نسبت به یکدیگر نگه می داشت و یک درخت با رنگ ویژه ابریشم سبز در مرکز قرار گرفته بود.

دنیای زیرین:
در مورد ماهیت دنیای زیرزمینی در نزد مایاها نیز دانشمندان امروزی اختلاف نظر دارند. اسپانیایی هایی که سرزمین مایاها را تصرف کردند نوشته بودند که از دید مایاها زندگی پس از مرگ یک دنیای زیرزمینی است که مکان های مختلفی دارد و مردگان شادمانه و خوشحال یا دردمندانه و در رنج تا ابد در آنجا ساکن می شوند . به زبان دیگر دنیای زیرین مایاها با نظرات و مفاهیم زندگی پس از مرگ در نزد مسیحیان شباهت هایی داشت ،به این ترتیب که مردمان خوب در بهشت پاداش می گیرند و بدکاران برای همیشه در دوزخ رنج و عذاب خواهند دید . به همین دلیل پاره ای از کارشناسان ظّن می برند که روایت اسپانیایی ها در این باره ، آگاهانه یا ناخودآگاهانه ، انعکاس نظر نویسندگان اروپایی است و باورهای مسیحی را در درون باورهای مایا جای داده اند. پاره ای دیگر از کارشناسان با این نظر مخالفند و میگویند گزارش اسپانیایی ها از باور مایاها در مورد آن دنیا ، دقیقا عقاید مایاها را منعکس می کند .در مورد جنبه های گوناگون مراسم مذهبی تدفین مردگان مایا نیز نزد کارشناسان اختلاف نظر وجود دارد . مثلا دکتر پیتر هاریسون در جریان حفاری یکی از گورهای گورستان تیکال چیز عجیبی پیدا کرد. جالب ترین نکته در این گور مشاهده دو ظرف کاشی بزرگ بود که یکی را بر روی سر جسد و دیگری را بر کمرش نهاده بودند . کاسه ای که بر روی سرش قرار داشت محتوی استخوان های خرد شده یک زن بزرگسال بود ، در حالی که کاسه قسمت پایین ، محتوی استخوانهای کودکی زیر یک سال بود. این نکته که این افراد چه کسانی بودنده اند سئوالات زیادی را بر می انگیزد. آیا می شود گفت که آنها زن و بچه او بوده اند، که با فشردن و له کردن آنان در ظرف،در کنار وی گذاشته شده اند تا او را در گور همراهی کنند؟هاریسون در گورستان تیکال شاهد راز و رمزهای دیگری نیز بود. او در مورد مزار یکی از شاهان چنین می نویسد: فرمانروا پس از مرگ قطع عضو شده بود، جمجمه و استخوانهای ران وی همراه جسد دفن نشده بودند . اکنون ما می دانیم که این قسمت های مهم بدن ، بعضی اوقات در خاکسپاری شاهان از بدن حذف می شده اند. این موضوعی درخور تحقیق است که چرا قسمتهای مشخصی از بدن انسان پاره ای اوقات به خاک سپرده نمی شد. آیا این قسمت ها به هنگام زنده بودن شخص بنا به عللی ، مثلا در جنگ قطع شده بود؟ و یا اینکه توسط دشمنان به عنوان غنیمت جنگی برداشته شده یا اینکه خانواده متوفی آن را به عنوان یادگار نزد خود نگه داشته بودند؟

" مایا "ها حدود سالهای نخستین پیدایش مسیحیت در اروپا، شروع به ساختن شهری بزرگ با ساختمانها و معبدهای عظیم کردند و زندگی خود را با جشنها و مراسم با شکوه رونق بخشیدند . آنها در این جشنها ، ماسک حیوانات به چهره می زدند و با خواندن سرود و زدن طبل ، به پایکوبی می پرداختند  تا خدایان کوچک و بزرگ خود را ستایش کنند.
به درستی معلوم نیست چه شد و چه پیش آمد که مایا ها دل از آن همه نعمت ، رفاه و زندگی آسوده بر کندند و دست به یک مهاجرت گروهی و ناگهانی به سوی جنگلهای شمال زدند . دلیل این مهاجرت مرموز ، شاید شیوع نوعی بیماری مرگبار مثلا طاعون یا وقوع تغییرات ناگهانی آب وهوا ، و شاید هم بروز قحطی و خشکسالی بوده است . به هر روی ، دلیل واقعی این مهاجرت مرموز و ناگهانی هنوز معلوم نیست و شاید هم هرگز روشن نشود ."مایا "ها با این مهاجرت ، سالها در جنگلها و کوهها  ودره ها سرگردان بودند . هر گروه به سویی و هر دسته در جهتی پیش می رفت . بر اساس مدارک و شواهد تاریخی ، بزرگترین گروه مهاجر از قوم مایا ، در محلی که امروز یوکاتان نامیده می شود ، سکونت گزیدند و شهر شگفت انگیز چی چن ایتزا را به وجود آوردند . زیبایی و شوکت این شهر به قدری خیره کننده بود که حسادت و کینه دیگر قبایل را برانگیخت . سرانجام در سال 1200 میلادی ، این شهر درگیر جنگ خونین با اقوام وحشی شد و چون اهالی آن از عهده دفاع از خود برنیامدند ، یک بار دیگر همچون اجداد خود خانه و زندگی خود را بر جای گذاشتند و رفتند . بدین سان ، چی چن ایتزا به غارت رفت و خانه ها ومعبدها ، ستونها  و مجسمه های آن شهر خالی از سکنه ، در اعماق جنگل از نظر ناپدید شد.
از این ماجرا ، 350 سال گذشت . در سال 1541 جهانگشایان اسپانیایی به امریکای جنوبی و مرکزی یورش بردند و شهر یو کاتان به چنگ آنها افتاد . این زمان ، دیگر هیچ نام و نشانی از شهر چی چن ایتزا نمانده بود ، مگر قصه هایی بر زبان سالمندان بومی .
سربازان مهاجم اسپانیایی را کشیشی به نام دیه گو دولاندا همراهی می کرد . او به هر سرزمینی که قدم می نهاد ، به یادداشت برداری از آداب و رسوم مذهبی مردم آن منطقه می پرداخت. او در بازگشت به اسپانیا نتیجه تحقیقات خود را به صورت کتابی تنظیم کرد و به کتابخانه مرکزی سپرد ، به این امید که مورد توجه دانشمندان و باستانشناسان قرار گیرد. اما این کتاب جالب تا سیصد سال بعد هم خواننده ای نیافت ، زیرا کمتر کسی حاضر بود مطالب عجیب آن را درباره خدایان سرخپوستان امریکای جنوبی و آداب و سنن مربوط به آنها را بپذیرد و باور کند.

باستانشناسان بزرگ جهان نیز در اواخر قرن نوزدهم  و اوایل قرن بیستم ، بیشتر به فکر کشف آثار تمدنهایی از یونان ، روم و مصر بودند و توجهی به اعماق جنگلهای آمریکای جنوبی نداشتند.

اما سرانجام یک نفر پیدا شد که کتاب کشیش دیه گودولاندا را بخواند و اطمینان پیدا کند که مطالب آن حقایقی از گذشته های دور است . او ، یک جوان آمریکایی به نام " ادوارد تامسون " بود که شیفته ماجراهای نوشته شده در آن کتاب شد و با خود عهد بست که روزی به کشور مکزیک و شهر یوکاتان برود و تمدن مایا را کشف کند! مهمترین قدم در این راه ، یافتن آثار و بقایای شهر چی چن ایتزا در قلب جنگلهای مکزیک بود .
تامسون از خود پرسید : " چی چن ایتزا " چیست ؟
این کلمه بسیار قدیمی در زبان سرخپوستان مایا بود . تامسون سرانجام کشف کرد که  " ایتزا " لقب فرمانروایان قوم مایا بوده و چی چن به معنای " دهانه چاه " است . او نتیجه گرفت که در شهر چی چن ایتزا چاههایی بوده که در زندگی ساکنان شهر اهمیت بسیار داشته است ، آنقدر که مراقبت از آن چاهها به فرمانروایان و حکمرانان سپرده می شده است .
دیه گو دو لاندا نیز در کتاب خود به وجود این چاهها اشاره کرده  و از گودال عمیقی نام برده بود که در اعتقاد مردم مایا به " خدای باران " تعلق داشت  و آن را " چاه قربانی" می نامیدند . به نوشته او ، مردم  مایا خدای باران را " یوم چاک " می گفتند و معتقد بودند که یوم چاک در اعماق آن گودال عمیق و لابه لای آبهای سرد و زلال زندگی می کند . او اگر چه اژدهایی بود به شکل یک مار بزرگ که بدنی پوشیده از پر داشت ، اما به قدری نازک طبع و لطیف بود که اگر غمگین می شد ، قحطی به بار می آورد و مزرعه های ذرت را ، که غذای اصلی قوم مایا بود ، از بی آبی خشک و نابود می کرد!
رضایت خاطر یوم چاک زمانی فراهم می شد که پیروانش هدایایی برای او به درون چاه می ریختند . کاهنان معبد بزرگ می گفتند که بهترین هدیه برای یوم چاک ، قربانی کردن دوشیزه ای از میان دختران قوم و افکندن او به عنوان عروس باران به " چاه قربانی " بود.

نگاهی به مراسم عروس باران:ماههاست که قطره ای باران از آسمان فرو نریخته و مزارع ذرت در حال نابودی است ، زمین تشنه و خشک است . دعاهای مردم به نتیجه نمی رسد . کاهنان معبد بزرگ می گویند که خدای باران - یوم چاک - از آنها راضی نیست . باید هدیه ای تقدیم او کنند تا شادمان شود و ابرها را فرمان دهد از هر سو بیایند و ببارند !
به دعوت کاهن بزرگ ، گروه گروه مردم، شبانه از هر سو به چی چن ایتزا می آیند و با هدایایی خود پیرامون معبد بزرگ حلقه می زنند . با بر آمدن آفتاب ، مراسم آغاز می شود . کاهنان در یک صف ، در حال خواندن ورد و دعا از پله های معبد بزرگ پائین می آیند . طبلها در دو سوی جاده سنگفرشی که به چاه قربانی ختم می شود ، به ترتیبی خاص می نوازند و مردم آوازی بر لب دارند . پشت سر صف کاهنان ، دوشیزه ای آراسته با پارچه هایی زیبا و جواهرات گرانبها روی تخت روانی که بر دوش مردان قوی هیکل قبیله قرار دارد ، دراز کشیده است و با چهره ای رنگ پریده و چشمانی لبریز از اشک ، به عاقبت شوم و هولناک خود می اندیشد . او ،عروس باران و هدیه مردم به یوم چاک است که به زودی باید در چاه قربانی سرنگون شود!
پشت سر عروس باران ، جادو گران در حالی که ماسک حیوانات مختلف را به چهره زده و پوست بدن خود را رنگ آمیزی کرده اند ، در حال پایکوبی و دست افشانی جلو می آیند.

در صف بعد بزرگان قوم با لباسهای با شکوه و گردنبند های درخشان قدم بر می دارند و در پی آنها ، غلامان با ظرف های پر از هدیه حرکت می کنند . این هدیه ها ، جهیزیه عروس باران است که همراه او به درون چاه قربانی ریخته خواهد شد .
دیری نمی گذرد که این کاروان بزرگ و پر سر و صدا به نزدیکی چاه می رسد . به اشاره کاهن بزرگ ، طبلها از نواختن باز می مانند . مردمی که سرود می خواندند و دعا می کردند ، ساکت می شوند . غلامان ، با ظرفهای هدیه پیش می آیند  و آنها را به درون چاه می افکنند . اکنون، نوبت عروس باران است . تخت روان به آهستگی پیش می آید  و از روی دوش مردان بر روی زمین قرار می گیرد . عروس باران از وحشت نیم خیز می شود . دو مرد قوی هیکل ، بازوان او را از دو طرف می گیرند و بلند می کنند . از شدت وحشت در پاهای دوشیزه نگون بخت نیرویی برای راه رفتن نیست . او را کشان کشان به لبه چاه می آورند و دریک آن ، همچون پر کاه به درون چاه پرتاب می کنند . عروس باران جیغ جگر خراشی از دل بر می آورد و لحظه ای بعد به میان آبهای سرد می افتد و پس ازآن که چند غوطه می خورد ، از نظرها ناپدید می شود . در این حال ، فریاد خوشحالی و رضایت از مردم بلند می شود و مراسم به پایان می رسد . "
این داستان هولناک را که دیه گو در کتاب خود از مراسم مایاها نوشته بود کسی به آن صورت باور نکرد ، اما تامسون پذیرفت که این داستان بر اساس واقعیت نوشته شده و براستی قوم مایا روزگاری چنین آداب ورسومی داشته است .
تامسون بر آن شد که هر طور شده ، آثار و بقایای شهر چی چن ایتزا و چاه قربانی را در جنگلهای مکزیک بیابد . اگر او در این کار بزرگ موفق می شد ، می توانست پرده از روی تمدن شگفت انگیز و فراموش شده مایا بر دارد و آن را به جهانیان معرفی کند . بخت خوش زمانی به سراغ تامسون آمد که او 25 سال بیشتر نداشت و چون کارمند سفارت آمریکا در مکزیک بود ، به عنوان نماینده سفارت به شهر یوکاتان فرستاده شد . به این ترتیب تامسون قدم به جایی نهاد که سالها به آن اندیشیده و درباره اش مطالعات فراوان کرده بود .

تلاش تامسون برای یافتن چی چن ایتزا آغاز شد . او خیلی زود مقدمات کار را فراهم آورد و یک روز صبح با دلی امیدوار ، پیشاپیش گروه باربرها و راهنماها که وسایل و ابزار اکتشاف را با خود حمل می کردند ، قدم به میان انبوه درختان جنگلی نهاد و در جهتی به راه افتاد که دیه گو دو لاندا در کتاب خود به آن اشاره کرده بود .
این مسافرت خطرناک و این جستجوی خسته کننده در اعماق جنگلهای بکر ، روزها ادامه یافت . پیشروی در لابه لای ریشه ها و شاخه های درختان به سختی ممکن بود و حتی کارگران بومی نیز که دلیل این کار را نمی دانستند ، دست از کار کشیدند و اغلب بازگشتند . ولی،تامسون نا امید نشد و همچنان پیش می رفت .

یک روز غروب در پرتو آخرین شعاههای خورشید ، از دور بنایی عظیم که ریشه درختان جنگلی و گیاهان خودرو از هر سو آن را در برگرفته بود ، در برابر چشمان حیرت زده تامسون و چند همراه باقی مانده اش نمایان شد . این بنا به شکل هرم و پله پله بود و به آنچه که دولاندو درباره معبدهای چی چن ایتزا شرح داده بود ، شباهت کاملی داشت . پیشروی با شتاب و هیجان بسیار ادامه یافت . پرده سیاه شب بر جنگل سایه انداخته بود که تامسون به پای دیوارهای نیمه مخروبه آن بنای عظیم رسید . هیجان او بیش از آن بود که تا صبح صبر کند . مشعلی فروزان به دست گرفت و شروع به بالا رفتن از پله های هرم کرد. به بالا ترین پله که رسید به هر سو چشم انداخت . سایه های غول آسای چندین هرم دیگر را از فاصله های دور و نزدیک دید و یقین کرد که سرانجام توانسته است پایتخت گمشده مایا را کشف کند. تامسون اکنون جایی ایستاده بود که قرنها پیش، پای هیچ انسان دیگری به آن نرسیده بود . او آن شب را در همان نقطه و در حالی به سر برد که از شدت هیجان تا صبح خواب به چشمانش راه نیافت . با طلوع خورشید ، در برابر دیده گان حیرت زده خود منطقه وسیعی از جنگل را دید که دهها بنای رفیع در این سو و آنسو خودنمایی می کرد . در یک طرف و درست در مقابل بلندترین بنا ، جاده ای مارپیچ سنگفرش دیده می شد که فقط تا نقطه ای معین از جنگل ادامه می یافت . تامسون از خود پرسید " این جاده به چه دلیل نا تمام مانده و قطع شده است ".

باری رسیدن به این پاسخ ، قدم بر آن جاده نهاد و چندان پیش رفت تا به انتها رسید . درست در انتهای جاده ، چاه عمیق و بزرگ به قطر تقریبی 30 متر وجود داشت که ریشه و شاخه درختان جنگلی از هر سو بر دیوار آن روئیده و عمق چاه را کاملا تاریک کرده بودند. آیا این همان چاه قربانی نبود که مایاها، "عروس باران" را طی مراسمی در آن می افکندند؟
تامسون باید از این راز سر در می آورد . اما چگونه؟ نه او و نه هیچ یک از همراهانش جرات نداشتند که وارد چاه شوند . تنها یک راه در پیش بود و آن اینکه یک سطل فلزی بزرگ را با طناب به درون گودال بیندازند و در کف چاه به حرکت در آورند تا ببینند که چه چیزهای بالا می آید.
این کار خسته کننده شروع شد و روزها و روزها ادامه یافت . اما هر بار که سطل سنگین را بالا می کشیدند ، چیزی به جزء سنگ و شن و گل و لای در آن نمی یافتند . گویی که آن چاه مرموز حاضر نبود بزودی راز مدفون در سینه خود را بر آنها آشکار کند و مدرکی که قرنها در دل داشت به دست دهد.

 در یکی از این دفعات ، تامسون با هیجان بسیار دو دانه سنگ قیمتی درشت از میان گل و لای سطل یافت و فهمید که باید چه نقطه ای را کاوش کند . پس از آن که هر بار سطل را از گودال بالا می کشیدند ، چیزهایی در آن می یافتند . از جمله ، لوازم زینتی ، سنگهای قیمتی ، پاره های پارچه ، عروسکهای چوبی که دست وپا وسر آنها به حرکت در می آمد ، مجسمه های کوچک به شکل مار و دیگر حیوانات و ... از همه مهمتر ، قسمتهایی از اسکلت و استخوان ظریف انسان!
همراه این استخوانها ، قطعه هایی از پارچه ، کفش صندل ، گردنبند و زینت آلاتی به شکل مچ بند و پابند نیز بود.

به این ترتیب بر تامسون مسلم شد که چاه قربانی را یافته و مراسمی را که کشیش دو لاندا از قربانی کردن دوشیزگان نوشته است ، حقیقت دارد .
انتشار اخبار مربوط به این کشف بزرگ،هیجان بسیاری در دنیا به راه انداخت و و در میان باستانشناسها و شیفتگان تاریخ تمدن غوغایی به پا کرد. دیری نگذشت که گروهی بزرگ و مجهز به لوازم و ابزار باستانشناسی و خاک برداری در کنار خرابه های چی چن ایتزا اردو زدند تا به کمک روشهای علمی و صبر و حوصله تمام ، ان شهر را از زیر خاک و سنگ و علفهای هرز و ریشه درختان جنگلی نمایان سازند.
به دعوت ادوارد تامسون ، نماینده هایی از دانشگاهها و مراکز بزرگ باستانشناسی جهان به بازدید خرابه های به جا مانده از تمدن مایا آمدند و به چشم خود دیدند که تمدن شگفت انگیز مردمی که خورشید را پرستش می کردند و خود را " مردان خورشید " می نامیدند ، کمتر از جاذبه تمدنهای یونان و مصر وروم نیست .
بنیاد کارنگی در امریکا با قبول کلیه هزینه های مربوط به عملیات اکتشاف و بازسازی چی چن ایتزا ، انگیزه ای قدرتمند شد که تلاش گروههای باستانشناسی گسترش بیشتری یابد وخیلی سریع به نتیجه برسد .

بر اثر آن تلاشها، رفته رفته چهره تمدن قبایل سرخپوست مایا آشکار شد. دیوارهای نقاشی شده، مجسمه ها ، خانه های بزرگ ، و ... حیرت انگیزتر از همه ، ساختمانهای بلند به شکل هرم که قرنها در منطقه وسیع و حاصلخیز آمریکای جنوبی مدفون بود، سر از خاک به در آورد و درباره مایاها چه حکایتهای باور نکردنی و حیرت انگیز که افشا نکرد ، از جمله اینکه:
 *مایا ها 500 سال قبل از میلاد مسیح به صورت قبیله های نزدیک به هم در دره های سرسبز و جنگلهای آمریکای جنوبی زندگی می کردند. آنها در سالهای نخستین پیدایش مسیحیت در فن معماری چنان پیشرفتی پیدا کردند که توانستند ساختمانهای بسیار بلندی که تا آن روز کمتر به دست بشر بنا شده بود ، در چی چن ایتزا بسازند.
* مایاها ، خورشید را می پرستیدند و خود را مردان خورشید می دانستند . آنها خدایان دیگری نیز داشتند که بر ترین آنها " خدای باران" بود .
* مایاها در جشنها و مراسم خود ماسک حیوانات به چهره می گذاشتند و خود را مانند جانوران مختلف می آراستند و با خواندن سرودهایی به پایکوبی می پرداختند.
* مایاها در علوم یاضیات و ستاره شناسی نیز چیره بودند و در رصد خانه عظیم آنها که 104 پله از سطح زمین بالاتر بود ، اسباب و لوازم ستاره شناسی وجود داشت.

* مایاها نوعی خط تصویری همانند خط هیروگلیف (مصریان باستان) داشتند که پیام و افکار خود را با همان نقش و نگارهای خاص روی ستونهای بلند و بزرگ نقش می زدند.
* بازی مورد علاقه مایاها نوعی بازی به شکل بسکتبال امروز بود که در مقابل معبد بزرگ با خشونت بسیار به اجرا در می آمد . این بازی " تلاچیتلی " نام داشت و بازیکنان باید یک توپ کوچک را بدون استفاده از دست و فقط با ضربه های آرنج و پا از یک حلقه که بصورت عمودی قرار داده بودند، عبور دهند .
* وسرانجام آنکه امپراطوری مایاها در سال 850 میلادی، طی یک جنگ خونین با قبایل وحشی از بین رفت و پروتهای ان توسط اقوام فاتح تاراج شد.


اینکاها و اشکهای آفتاب

یکشنبه 16 خرداد 1389

در اواخر قرن پانزدهم ، نقشه ای از کره زمین معروف به نقشه "توسکانلی" ترسیم شد که نشان دهنده دنیای کهن (اروپا و آمریکا) و سرزمین پهناور چین بود و در بین این دو ، اقیانوس اطلس دیده می شد.
وقتی نقشه توسکانلی به دست "کریستف کلمب" افتاد ، او که سفرنامه "مارکوپولو" را مطالعه کرده بود، با خود اندیشید: " آیا می توان کره زمین را از راه دریا دور زد و بر بستر اقیانوس اطلس به هندوستان و چین رسید؟"
زمانی که در سال 1492 آرزوی کریستف کلمب برآورده شد و او پس از عبور از اقیانوس و تحمل زحمات بسیار، پا به خشکی نهاد، به گمان خود و همراهانش به ساحل هندوستان رسیده بود. اما سرانجام معلوم شد که آن سرزمین، قاره آسیا نیست و قاره دیگری است (که بعدها آمریکا نامیده شد).
در سال 1513 "واسکوبالبوآ" دیگر کشورگشای اسپانیایی، "دریای جنوب"  را کشف کرد (که بعدها ماژلان آن را اقیانوس آرام نامید).
درست در همین ایّام ، خبری به گوش فرانسیسکو پیزارو (یکی دیگر از کشورگشایان اسپانیایی) رسید که تمدنی بزرگ و بسیار ثروتمند در جنوب قاره آمریکا قرار دارد و انباشته از طلا و ثروتهای فراوان است.
به پیزارو گفته شده بود که آن مردم به قدری طلا گردآوری کرده اند که حتی ظروف غذای آنها از طلاست. آنها طلا را "اشک چکیده از چشم خورشید" می نامند و چون خدای خود را خورشید قرار داده اند، بنابراین می کوشند با جمع آوری هرچه بیشتر از این فلز مقدس خود را به خدای خورشید نزدیکتر کنند.
این سخنان و این توصیفها ، طمع کشورگشای اسپانیایی را برانگیخت و تصمیم گرفت به آنجا حمله کند. فرانسیسکو پیزارو نزدیک به دو سال صرف به دست آوردن اطلاعات بیشتر ، تدارک سفر و جمع آوری سرباز و اسلحه کرد. سرانجام با 168 سرباز سواره نظام و دو توپ جنگی کوچک قدم به اعماق جنگلهای وحشی نهاد . مقصد او جایی بود که قوم اینکا زندگی می کرد.
به طور دقیق معلوم نیست که قوم اینکا از کجا آمده و ریشه نژادی و قومی آن چیست.
در دورانی که هنوز تاریخ آن به درستی برآورد نشده است، اینکاها به روی صحنه هستی آمدند، آنها مردان و زنان نیرومندی بودند از نژاد سرخ پوست با شانه های پهن و قفسه سینه بر آمده ، فک و چانه قوی ، دندانهای سفید ، بینی بزرگ ، و موهای صاف ، پرپشت و مشکی.
این قوم به مردمان سنگ مشهور بودند، زیرا در استفاده از تخته سنگهای عظیم برای خانه سازی و برپای داشتن معبدهای باشکوه توانی شگفت آوری داشتند. آنها به کمک ابزارهای اولیه و ابتدایی و با صبر وپشتکار بسیار، تخته سنگهایی به وزن 10 و یا 15 تن را چنان ماهرانه تراش می دادند و سطح آن را صاف و هموار می کردند که وقتی روی یکدیگر قرار می گرفتند و جفت می شدند،
یک سوزن نیز در لای دو سنگ فرو نمی رفت.
به گفته تاریخ نویسان، در سالهای نخست میلاد مسیح، این مردمان را یک قوم بسیار وحشی و قدرتمند مورد تهاجم قرار داد و آنها را وادار به گریز به اعماق کوهستانهای پوشیده از درخت پرو کرد.
اینکاها
از بیم حمله ای دیگر، بر فراز کوهی بلند در نقطه ای دور دست، قلعه ای از تخته سنگهای عظیم ساختند و قرنها در آن به آسودگی زیستند.
با افزوده شدن جمعیت اینکاها، بر تعداد قلعه های عظیم آنها در ارتفاعات جنگلهای پرو افزوده شد و زمینه لازم برای قدرت نمایی و توسعه طلبی آنها فراهم آمد.
اینکاهای نیرومند و مبارز ، به هر سو که روی آوردند، قبیله های سر راه را مغلوب کردند و با تسخیر سرزمینهای جدید، قلمرو حکومت خود را گسترش دادند. به تدریج ، یک امپراطوری وسیع که مرزهای آن کلمبیا ، شیلی ، اکوادور و پرو امروز را در می گرفت، تشکیل شد و تمدن امپراطوری قبیله ای اینکا پدید آمد.

اینکا کشوری بود استوار شده بر اساس عقل که در آن همه چیز و همه کار جنبه منطقی داشت. به همین جهت ، یکنواختی شگفت آوری بر آن حاکمیت داشت و اینکا را تبدیل به یک کشور هندسی خالی از شور و شوق اما برخوردار از قدرت و استحکام در همه زمینه ها کرده بود.
در فاصله نزدیک به دو قرن - از قرن چهاردهم تا شانزدهم - اینکاها بیش از 6 فرمانروا نداشتند . هر فرمانروا، که او را "اینکای بزرگ
" می نامیدند، وظیفه داشت کارهای فرمانروای قبل از خود را ادامه دهد.
زبان اینکاها "کی چوا" نامیده می شد و این زبان عامل اصلی هم شکل کردن جامعه بزرگ اینکا در بخشهای مختلف بود. کشور اینکا به 4 بخش، الهام گرفته از چهار جهت اصلی: مشرق ، مغرب ، شمال و جنوب تقسیم می شد. مرکز امپراطوری،
شهر با شکوه "کوزکو" بود که این نام در زبان اینکا به معنای "ناف جهان" است . برگزیدن چنین اسمی برای پایتخت امپراطوری کاملا بجاست زیرا کشور اینکا مانند بدن انسان دراز و باریک بود و کوزکو درست در وسط آن قرار داشت.
کوزکو را می توان روم آمریکای جنوبی دانست. این شهر ، در ارتفاع 3700 متری از سطح دریا بر فراز قله های بلند در میان کوهستانهای عظیم پوشیده از درخت، به قدری زیبا و باشکوه ساخته شده بود که همچون نگینی بر انگشتر امپراطوری اینکا می درخشید.
قصرهای ساخته شده در کوزکو همه از سنگهای عظیم بود و مانند باغهای معلق بابل، از فراز دیوار و پنجره ها و پشت بامها، انواع گلها و گیاهان زینتی خودنمایی می کرد.
از وسط خیابانهای سنگفرش شده کوزکو یک جوی آب می گذشت و بیشتر گذرگاهها به دلیل شیب کوه به صورت پله ساخته شده بود .
محله های شهر کوزکو نامهای خاصی داشتند، مثل: مار طلایی ، دم سبز ، دروازه مقدس و ... در وسط شهر کوزکو نیز میدان بزرگی بود به نام میدان"شادی".
در این شهر شگفت آور زیبا، حدود 200 هزار نفر از بزرگان و سرداران و اعیان و امپراطوری اینکا زندگی می کردند . اینکاها زمین را بیش از هرچیز و هرکسی دوست می داشتند. آنها زمین را بزرگترین خویشاوند خود می دانستند. گهواره تمدن اینکاها، زمینهای حاصلخیز فلات محل زندگی و تجمع آنها بود. گویی که این طبیعت و بومیان آن برای یکدیگر آفریده شده بودند و چنان با هم دمسازند که جسم با روح.


پترا تمدنی شگفت انگیز

سه شنبه 4 خرداد 1389

آورده اند آن زمان که حضرت موسی(ع) از صحرای بی آب و علف " اراباح" در جنوب غربی اردن می گذشت از گرمای سوزان خورشید و روزهای متوالی پیاده راه پیمودن از پای در آمده و تشنگی بر او غلبه کرد.
موسی(ع) به هر سوی از بیابان سوزان چشم می انداخت تا شاید نشانی از آب بیابد و سایه بانی برای استراحت بجوید که... ناگه از دور تخته سنگ عظیم گنبدی شکلی را دید که به رنگ سفید بود و در زیر تابش انوار آفتاب بسان الماس می درخشید . موسی (ع) به آنسو رفت و چون به پای صخره سفید رسید با عصایی که به دست داشت بر پیکر سنگ کوفت. در آن لحظه سنگ شکاف پیدا کرد و اب زلال از دل ان به بیرون جریان یافت . موسی از ان اب گوارا نوشید و چون چندی در سایه تخته سنگ آرمید و جانی دوباره یافت و در پی ماموریت الهی خویش روان شد.
اما آن آب از جریان باز نایستاد و همچنان جوشید و جاری شد تا چشمه امید دیگران باشد و دلیلی برای به وجود آمدن تمدنی شگفت انگیز موسوم به تمدن "پترا " در همان صحرا که بعدها به " وادی موسی " شهرت یافت و چشمه اش با سادگی بسیار و جذابیتی روحانی زیارتگاه معتقدان و زایران شد.
با گذشتن از کنار این چشمه و پیشروی در وادی موسی است که میتوان قدم به خطه ای نهاد که از دیدنی ترین جاهای خاور میانه و یکی از شگفت انگیزترین آثار به جای مانده از تمدنهای باستانی است ; تمدنی به نام "پترا "
جاده ای که به منطقه پترا ختم می شود از میان یک بیابان خشک و بی آب وعلف می گذرد. این بیابان در روزگار باستان پوششی از درختان بلوط داشته و سرتاسر آن جنگلی از درختان بلوط بوده است.
راه دسترسی به پترا یک دره سنگی عمیق است; دره ای تنگ و باریک  به طول تقریبی 3000متر و عمق 100 متر که پهنای آن در بیشتر نقاط از 3 متر تجاوز نمی کند! دره ای بس کم نور و هراس انگیز با پیچهای ناگهانی و تند.

با گذشتن از پیچ و خمهای این گذرگاه سر به فلک کشیده که خود از عجایب طبیعت است به ناگاه نمایی از یک کوهستان خاموش در برابر دیدگان ظاهر می شود. از شیب کوهستان که سرازیر شویم خود را در محوطه ای شبیه به سطح کره ماه می بینیم. برهوت ... با شکوه... با گستره ای پهناور و پر از برآمدگیها و برجستگیها و ماسه و سنگهای زرد و کمرنگ
همچنان که پیش می رویم سنگهای زرد و سفید به تدریج جای خود را به ماسه سنگهای سرخ رنگ می دهند. رنگ اصلی بیشتر سنگهای این منطقه به رنگ سرخ است. سرانجام به فرو رفتگی عظیمی می رسیم که پیرامون آن را کوههای سنگی و صخره های بزرگ احاطه کرده اند . به هر سو که بنگریم منظره ای از سنگهای شیار خورده و حفره های کوچک و بزرگ در دل صخره ها می بینیم. اما شگفت آورتر از همه قصرها و معبدهای با شکوهی است که معماران باستانی بر سطح صخره ها و در دل کوهها پدید آورده اند.
اینجا پترا است; نامی که از کلمه یونانی  "پترس" به معنی "سنگ" بر گرفته شده است.
روزی پترا محل سکونت و مرکز تمدن مردمی بود که برای خود در میان صخره های کوهستان یک "غار شهر" عجیب و شکوهمند ساخته و نوعی "غار نشینی شهری" پیشه کرده بودند.

خانه های این شهر مجلل سنگی را معمارها و سنگتراشهای دوره باستان در دل سنگهای زیبا صورتی رنگ به قدری استادانه و هنرمندانه پدید آورده بودند که حتی امروزه پس از سپری شدن بیش از 2000سال از ساخته شدن آنها  همچنان چشم اندازی با شکوه و خیره کننده دارند . بی شک منظره ای گیراتر از پترا نیست. هر یک از اطاقها و سر ستونها در ترکیب رنگهای قرمز و سیاه و سفید و زرد یک اثر هنری کامل است.
پترا با مساحت 45 کیلو متر مربع بیش از 500 اثر بزرگ تاریخی در خود دارد که با دست هنرمند بشر و توسط معمارهای باستانی که حجار هم بوده و ابزارهای بسیار ساده و ابتدایی داشتند ساخته شده است. اینجا و در میان این آثار بی مانند همه چیز از تاریخ حکایت می کند ; تاریخی ترکیب یافته از واقعیتها و افسانه ها.

بومیان محل و بادیه نشینان " وادی موسی " معتقدند که پترا محل دفن خزانه طلا و جواهر " فرعونهای مصر"  است و این قصرها را فراعنه در دل صخره و سنگ پدید آورده اند تا گنجهای بی حساب خود را در آن جای دهند .
بادیه نشینان وادی پترا به طمع گنج بارها اسلحه های خود را به سوی این قصرها  سنگی نشانه رفته و شلیک کرده اند به امید آنکه کوه شکاف بردارد و طلا های فراعنه از آن فرو ریزد. دیوارهای سنگی پترا پر است از آثار این شلیکها.
اما تاریخ چه میگوید؟ سازندگان این آثار شکوهمند چه کسانی بوده اند؟ چگونه پترا چنین شوکت و آبادانی یافت؟ و... چه شد که شهری به این زیبایی و عظمت چنین ویران و متروک شد؟
به شهادت تاریخ "پترا " پایتخت حکومتی مقتدر بود که با جسارت هر چه تمامتر اجازه عبور از آن دره سنگی عمیق را به متجاوزین نمی داد و به خصوص در برابر قدرت امپراتوری رم باستان ایستادگی می کرد.
از قرن چهارم تا قرن دوم پیش از میلاد به مدت 200 سال پترا پایتخت  پادشاهی "نبطی ها" بود. در این دوران پترا به اوج شکوفایی و تمدن خود رسید.
تاریخ نویسان درباره نبطی ها می نویسند که این قوم به احتمال زیاد از عربستان جنوبی برخاسته و به مرور زمان راه به خاور میانه برده بود. اینان جمعیتی نزدیک به 10 هزار نفر را تشکیل می دادند که به صورت بادیه نشینی در صحرای "اراباح" پراکنده بودند.

"نبطی ها" صحرا را وطن خود می نامیدند و با شجاعت بسیار از آزادی وامنیت آن پاسداری می کردند. به همین جهت بازرگانان علاقمند بودند که کاروان خود را از این صحرای امن عبور دهند و از چشمه موسی که دیگر "عین موسی" نامیده می شد آب بنوشند و از آن بازدید کنند.
رفته رفته پترا راه تجاری و بازرگانی بسیار با اهمیتی شد که سوریه را به دریای سرخ و هندوستان را به خلیج فارس و مدیترانه مربوط می کرد. این موقعیت به حکمرانان پترا امکان داد تا پایتخت خود را تبدیل به مرکز مهم داد وستد  ادویه و عاج هندی, بخور عربی,ابریشم چینی, طلای مصری و فلفل فنیقی کنند.
به این ترتیب نبطی های چادر نشین و صحرا گرد تبدیل به شهرنشینانی شدند که در قصر هایی ساخته شده در دل تخته سنگها و صخره های عظیم زندگی می کردند و پایتخت آنها, پترا ,از زیباترین و تماشایی ترین شهرهای دنیای باستان بود
شکوه خیره کننده پترا و آوازه ثروت آن سرانجام امپراتوری رم را به طمع تصرف آن انداخت و در سال 106 بعد از میلاد "ترابانوس" امپراطور رم یکی از سرداران خود را با لشکری عظیم روانه وادی موسی کرد. با پیروزی رومیان پترا جزئی از امپراطوری رم شد و یک دوره دیگر از عظمت را طی کرد. این شهر به تدریج رومی شد و اندک اندک خصوصیات فرهنگ نبطی از آن رخت بربست.
در قرن سوم میلادی با توسعه دیگر راههای تجاری و به وجود آمدن مسیرهای جدید برای کاروانها که از پترا نمی گذشتند ضربه ای مرگبار بر اقتصاد پترا وارد آمد و این شهر به سوی زوال تدریجی رفت.
در سال 636 میلادی پس از نبرد معروف "رودخانه یرموک" که بین مسلمانان و مسیحیان در گرفت کنترل پترا به دست مسلمانان افتاد اما از آنجا که پترا بر سر راه زیارتی مکه قرار نداشت باز هم به بوته فراموشی سپرده شد.
با شروع جنگهای صلیبی پترای نیمه ویران به وسیله نیروهای مسیحی اشغال شد. بقایای سه قلعه ای که مسیحیان در پترا ساختند هنوز هم مشاهده می شود.
در قرن سیزدهم (سال 1276) بار دیگر پترا را مسلمانان فتح کردند; ولی پترا دیگر شهری آباد و مجلل نبود. بلکه ویرانه ای گمنام و فراموش شده بود که نظیر تمدنهای باستانی تنها از آن در افسانه ها یاد می کردند.
در اوایل قرن نوزدهم میلادی (سال 1812) یک مسافر سویسی به نام "لودویک بورکهارت" در حالی که با نام مستعار "شیخ ابراهیم" عازم مکه بود تا بتواند شهر مقدس مسلمانان را مشاهده کند نظرش به "شهر سنگی پترا" جلب شد. او در بازگشت از جهانگردی خود نوشت: "در میان صحرایی بی حفاظ که هیچ مسافری بدان پای نمی گذارد در اعماق وادی موسی یکی از شگفت انگیزترین آثار هنری باستان با خصوصیات باور نکردنی وجود دارد که ..."
این گزارش باعث شد که مسافران دیگری نیز راه  "بورکهارت" را طی کنند.
در سال 1893 یک هنرمند نقاش به نام "دیوید رابرتز" به پترا رفت و آثاری زیبا و گویا از این شهر سنگی تهیه کرد که نام پترا را بر سر زبانها انداخت.
چنین بود که پترا دوباره متولد شد و به عنوان یکی از جاذبه های توریستی خاور میانه درهای خود را به سوی مردم جهان گشود.
اما اکنون پترا در معرض نابودی است. طوفاهای شن افزایش رسوب نمک در سنگها و باران های موسمی به بناهای سنگی پترا آسیب می زنند و این یادگار برجسته بشری را پیوسته در معرض خطر نابودی قرار می دهند.
پترا در فهرست "میراث فرهنگی جهان" قرار دارد و همانطور که قبلا گفته شد جزء یکی از عجایب هفتگانه جدید قرار گرفته است و به عنوان گنجینه ای بسیار با ارزش به ثبت رسیده است. به این علت تلاش همه جانبه ای صورت می گیرد تا از نابودی نجات یابد. اما عوامل فرسایش و تاثیرات شدید آنها هر تلاشی را با دشواری روبه رو می سازد.
کنترل مسافران و رفت و آمد توریستها به آسانی ممکن نیست. مردمی که به تماشای پترا می آیند خود عاملی برای ویرانتر شدن پترا هستند.

در بررسیهای باستانشناسی انواع چسبها را که بتواند به استحکام سنگها کمک کند و در مقابل آب غیرقابل نفوذ باشند به کار گرفته اند.
جهت وزش باد و میزان قدرت تخریبی آن در منطقه پترا اندازه گیری شده است.
برای کنترل مسافران و محدود کردن عده بازدید کنند گان تدبیرهایی از سوی وزارت جهانگردی و دانشگاه یرموک (کشور اردن) و سازمان آثار باستانی در ایالات متحده امریکا صورت گرفته است و... با وجود این پترا همچنان در خطر است و این پایتخت سرخ رنگ ساخته شده در دل سنگ به دست مردمی که قرنهاست به فراموشی سپرده شده اند اینک با شتاب هر چه تمامتر در حال فروپاشی است


تعداد کل صفحات: (2) 1   2   

فهرست وبلاگ

پیوندهای روزانه

طبقه بندی

آرشیو

نویسندگان

پیوندها

نظرسنجی

    نظر شما در مورد وبلاگ من چیه؟





آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

جستجو

آخرین پستها


مترجم سایت

مترجم سایت

mouse code

كد ماوس