تبلیغات
اسرار زمین - هیولای جزیره ی کرت(ceret)
اسرار زمین

all tha world is a puzzle

هیولای جزیره ی کرت(ceret)

جمعه 20 فروردین 1389



جزیره کِرت(بضم کاف و را) ، در دریای مدیترانه ، در روزگار باستان ، بین دو تمدن بزرگ مصر و یونان قرار داشت و از همین جزیره بود که یکی از معماهای کهن ، به صورت افسانه ای شگفت انگیز ، نسل به نسل و سینه به سینه نقل شده ، انسانها را به خود مشغول داشته و به فکر فرو برده است . بر طبق افسانه های مردم کرت باستان ، " مینو تور " موجودی به شکل نیمه آدمی و نیمه گاو ، با دو شاخ بلند و تیز بر سر ، در غاری عمیق در جزیره کرت می زیست و از گوشت انسان تغذیه می کرد. مینوس ، پادشاه جزیره کرت ، برای مینوتور مکانی ویژه در برابر آن غار ساخته بود که راهرو های پیچ در پیچ و دالانهای گمراه کننده بسیار داشت و چنان بود که اگر کسی وارد این مکان می شد ، هر مقدار که جلو می رفت ، به چهار راه جدید می رسید و سرانجام در دهلیز های تو در توی آن گیج و گمراه و در چنگال مینوتور گرفتار می شد .این مکان عجیب را " لابیرینت" می گفتند.
افسانه می گوید که مینوس پادشاه جزیره کرت ،دو فرزند داشت: پسرش آندروژه و دختر وی آریان.
آندروژه که ورزشکاری بی مانند بود ،بر آن شد به یونان برود و در مسابقه ای با قهرمانان ان کشور شرکت کند . در یونان آندروژه موفق شد تا همه قهرمانان را شکست و شایستگی و مزیّت جوانان کشور کرت را بر جوانان کشور یونان نشان دهد .یونانیان که انتظار چنین شکستی را نداشتند و نمی توانستند شرم شکست را تحمل کنند، تصمیم به قتل شاهزاده کرت گرفتند و سرانجام او را کشتند.
چون خبر کشته شدن آندروژه به پادشاه جزیره کرت رسید ، چنان خشمگین شد که به قصد خونخواهی فرزند ، با صد کشتی ، انباشته از سربازان انتقامجو ، به یونان حمله ور گشت و نه فقط آتن ، مرکز یونان را ویران کرد ، بلکه دستور داد یونانیان هر 9 سال یکبار 14 جوان متشکل از 7 پسر و 7 دختر را به عنوان خونبهای فرزندش روانه جزیره کرت کنند تا به قربانگاه لابیرنت فرستاده شوند.
این انتقام وحشتناک ،دو بار به فاصله 9 سال تکرار شد . هر بار 14 دختر و پسر یونانی ، در میان اشک و ناله مردم ، سوار بریک کشتی که بادبانهای سیاه ، به نشانه ماتم داشت به جزیره کرت فرستاده می شدند و دیگر بازنمی گشتند .
سومین بار ، تزه ، فرزند اژه (پادشاهان یونانی) که جوانی دلاور بود ، با اصرار از پدر خواست که تا او را همراه قربانیان به جزیره کرت بفرستد. نقشه تزه این بود که به جنگ مینوتور برود و با کشتن آن هیولا به این ماجرای غمناک پایان دهد  و اژه ناگزیر پذیرفت .
تزه با پدر قرار گذاشت که هنگام بازگشت کشتی, اگر بادبانها همچنان سیاه بودند، بداند که وی به هدف خود نرسیده است و موجود وحشتناک او را طعمه خود کرده است. اما اگر بادبانها سفید بودند، نشانه آن است که که وی توانسته هیولای جزیره کرت را نابود کند.

وقتی " قربانیان پیشکش به هیولا " به جزیره کرت رسیدند ، به فرمان مینوس شاه جشن بزرگی در میدان مقابل لابیرینت ترتیب داده شد و چهارده یونانی در جایی مانند قفس، در وسط میدان ، به تماشا گذارده شدند و مردم پیرامون آنها به پایکوبی پرداختند.



آریان، دختر مینوس ، که از انتقامگیری هولناک پدر خود نفرت داشت، چون نتوانسته بود پدر را از اجرای این مراسم باز دارد ، بر آن شد تا به تزه کمک کند. بنابراین، در هنگام جشن و بی خبری مردم خود را به او رسانید و بی آنکه کسی متوجه گردد یک گلوله نخ و خنجری فولادی به او داد و گفت : " از همان لحظه ورود به لابیرینت ،همچنان که در دالانهای پیچ در پیچ آن پیشروی می کنی نخ را در مسیر خود بگشا ،به مینوتور که رسیدی ،با این خنجر زهر آگین به هیولای خون آشام حمله ور شو و آن را از پای در آور و از مسیری که نخ تو را راهنمایی می کند ، دوباره به دهانه لابیرینت بر گرد. آنجا ، من و دیگر هموطنانت منتظر تو هستیم تا سوار بر کشتی شویم و از اینجا بگریزیم . "

تزه ،خنجر و گلوله نخ را گرفت و در زیر لباس خود جای داد. صبحگاه روز بعد،گروه قربانیان را پایکوبان به مدخل لابیرینت بردند ،و بزور به داخل فرستادند و خود،خوشحال از اینکه طعمه های خوبی تقدیم خدای خود کرده بودند ،پایکوبان بازگشتند.
از گروه قربانیان، نخستین کس که پیشروی در لابیرینت را آغاز کرد، تزه بود . او خنجر به یک دست و گلوله نخ به دست دیگر، گام به گام در راهروهای بی پایان و پیچ در پیچ لابیرینت جلو می رفت و در همان حال نخ را کم کم باز می کرد.

تزه به مرکز لابیرینت نزدیک می شد که ناگهان هیولای مینوتور در برابرش ظاهر شد.تزه که می دانست اگر کمترین هراسی به خود راه دهد در زیر سم و با ضربه های شاخ هیولا ،نابود خواهد شد، شجاعانه با مینو تور درگیر شد. پیکار های هولناک بین آن دو ، در مرکز لابیرینت در گرفت . مینوتور در این خیال بود که مثل همیشه موجودی وحشتزده و بی سلاح را در برابر خود دارد وبنابراین خیلی زود او را طعمه خود خواهد کرد . اما ، زمانی به خود آمد که ضربه های پیاپی خنجر زهر آگین بر پیکرش نشست و  آن همه خون که سالیان دراز از انسانهای بی گناه آشامیده بود ، از جسم پاره پاره اش بر زمین لابیرینت جاری گشت.



تزه دلاور ، هیولا را غرقه به خون بر جای نهاد و به راهنمایی نخی که پشت پای خود ، هنگام آمدن ، گشوده بود بازگشت و بزودی به مدخل لابیرینت رسید . آنجا هموطنان تزه وی را در آغوش گرفتند و شادی کنان به پشت دروازه آمدند .
آریان ، که پشت دروازه به کمین نشسته بود و منتظر عاقبت کار بود ، شادی و پایکوبیهای  یونانیها را که شنید ،قفل از در برداشت و همه با هم به سوی کشتی یونانیها در ساحل روانه شدند . افسوس که تزه و یاران او ، از شدت خوشحالی و شتابی که داشتند ، قرار خود با اژه را از یاد بردند و بادبانهای کشتی  را تعویض نکردند . کشتی ،با بادبانهای سیاه ،همچنان بر امواج می رفت تا به ساحل یونان رسید .

اژه که بی قرار و چشم براه ، بر پشت بام قصر ساحلی خود به انتظار ورود کشتی با بادبانهای سفید بود ،چون سرانجام کشتی را مثل گذشته سیاهپوش دید ، آه از نهادش بر آمد و با این گمان که فرزند برومندش نیز به کام هیولای کرت رفته است ،دنیا را در برابر چشمان خود تیره و تار دید و از فراز قصر به میان امواج خروشان دریا افتاد و چنین است که از آن به بعد ،این بخش از دریای مدیترانه را دریای اژه می نامند تا یاد آورنده اندوه بی پایان پدری فرزند از کف داده و مرگ او در آبهای خروشان باشد

 

ادامه دارد...




فهرست وبلاگ

پیوندهای روزانه

طبقه بندی

آرشیو

نویسندگان

پیوندها

نظرسنجی

    نظر شما در مورد وبلاگ من چیه؟





آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

جستجو

آخرین پستها


مترجم سایت

مترجم سایت

mouse code

كد ماوس